از اونجایی که خیلی از علاقه مندان از مامانی و بابایی سئوال کردن که معنی اسم نی نی که ما باشیم چیه، جهت اطلاع تون جونم براتون بگه که یه خلاصه ای از معنی اش رو زیر اسمم زیر لوگو همین وبلاگ، بابایی نوشته اما اگر معنی کاملش رو می خواین به نقل از سازمان ثبت احوال این میشه:
[فر = شکوه و جلال که در بیننده شگفتی و تحسین پدید آورَد؛ (به مجاز) مایهي جلال و شکوه؛ زیبایی و برازندگی + نیک = خوب، نیکو، آدم خوب، شخص صالح]
1- زیبایی و برازندگی نیک و خوب
2- شخص خوب و صالح که شکوه و جلال آن موجب شگفتی و تحسین است.
| لینک نوشتم
| محبت های شما (5)
امروز بعد از ظهر بعد از انجام یه سری آزمایش که نفهمیدم چی چیه مرخصم کردن که با مامانی برم خونه.
سعی می کنم دختر خوبی باشم و زیاد گریه نکنم، اما خب نمیشه که ....
به علاقمندان - به من میگن دختر پررو - قول می دم باز هم عکسای جدید اینجا بذارم، البته به همت اقوام و دوستان
| لینک نوشتم
| محبت های شما (9)
حرفهای در گوشی بابابزرگ ...
|

امروز بابا بزرگ و مامان بزرگ و عمه شیطونه اومدن، بابا بزرگ طبق تصویری که ملاحظه می کنید یه چیزهایی رو توی گوشم خوند و آخرش هم اسمم رو گفت.
البته بابابزرگ یه کمی هم من رو چلوند چون نمی دونست چطوری باید یه نی نی ناز مثل من رو بغل کنه،
من که درست متوجه نشدم چون خواب بودم، اما شاهدان میگن اذان و اسم مبارک ما رو ادا فرمودند.
| لینک نوشتم
| محبت های شما (4)
امروز مامان بابای، بابایی که میشن مامان بزرگ بابابزرگم، اومدن دنبالم. این عمه شیطونه هم باز بودش و کلی طبق معمول سر و صدا میکرد.
خلاصه مامان بزرگ و بابابزرگ و مامان مامان من رو برداشتن و بردن بیرون و مامان و عمه موندن تو خونه
نمی دونم من رو بردن یه جایی که یه آقاهه که لباس سفید داشت با یه چیز تیز زد به کف پام، منم نامردی نکردم و تا اونجا که نفس داشتم جیغ و ویغ کردم،
جونم براتون بگه که ازم دو قطره خون گرفتن، ولی نمی دونم واسه چی، آخه واسه چی منی که بچه آروم و مودبی هستم و گریه نمی کنم رو اذیت می کنید که مجبور بشم با تمام وجودم جیغ بکشم، هان؟
بعدش هم بردنم یه جای دیگه اما این دفعه دیگه حواسم جمع جمع بود، همش مواظب آقا سفیده بودم که دیگه چیز تیز نکنه تو بدنم،
آقاهه مدام به من می گفت بخواب کوچولو منم نمی خوابیدم، چون فهمیده بودم این آقا سفیدها می خوان یه کاری بکنن که من دردم میاد.
خلاصه جونم براتون بگه که من رو با یه ترفند سرم کلاه گذاشتن و خوابوندن تا آقا سفیده تست شنوایی بگیره از من، منم که مست خواب بودم نفهمیدم چی شد، چی نشد.
| لینک نوشتم
| محبت های شما (3)
امروز میخوام در مورد چگونگی گذران روزها و شب ها یه کم براتون بگم!
جونم براتون بگه که این روزا مامان مامان و خاله شیطون که خیلی هم دوستش دارم پیش من و مامان هستن، مامان بزرگ خیلی خیلی مهربونه مثل عکس هاش و همش مواظب منه
البته منم بچه آرومی هستم، منتهی شب ها نمیدونم چرا شیطون میشم و مدام دوست دارم گریه کنم! مدل گریه کردنم هم اینطوریه که موتورم کم کم گرم میشه و اوج ميگيره وقتی هم که به اوج ميرسه همه تنم به لرزه ميوفته و این کار رو سه چهار بار انجام میدم!!! تا آخرش مامانی میاد و کلی نازم رو میکشه و بهم غذا میده، بعدش میخوابم تا دفعه بعد.
دیروز دایی فریور اومده بود، بغلم کرد و گفت که حس ميكنه من استخون ندارم و گوشت لخم هستم! فعلا بغل هر كي ميرم دوست دارم بهم غذا بده! حتی دایی فریور
برای دونستن ساعت خواب و بیدارم هم جونم براتون بگه که معمولا از 5 عصر تا 11 شب كامل ميخوابم، صبح ها هم زود بیدار میشم آخه خیلی سحر خیزم و تا 10 – 11 صبح یه سره بیدار میمونم
درحال حاضر روزي 4 بار دستشويي ميكنم که شاهدان میگن قبل از انجام عملیات یه صدایی هم در میکنم، من که چیزی نشنیدم تا حالا.فکر کنم میخوان منو بدنام کنن!
یه زمان هایی هم که کیفم خیلی کوکه و قشنگ سیر شدم چشامو باز ميكنم و زل ميزنم به مامان. وقتی اینجوری مامانم رو نگاه می کنم، احساس می کنم قند توی دلش آب میشه.
یه وقتایي که خوابم، تو خواب شروع میکنم به خندیدن يا اخم کردن، خلاصه این روزها خواب های جور واجور میبینم که اثرات بیرونیش رو مامان و مامان بزرگ میبنن و تعجب میکنن
و...امان از این بند ناف که هنوز ول کنم نیست. دردش بعضی موقع ها امانم رو میبره، نمی دونم هم کی می خواد دست از سر فعلا کچلم بر داره
| لینک نوشتم
| محبت های شما (10)
امروز بالاخره من هم قاطی آدم ها شدم. نه اینکه فکر کنین تاحالا نبودم! اما دیگه واسه خودم شناسنامه دار شدم و کد ملی دارم،
فکر کردید فقط خودتون دارید، خوب منم دارم دیگه!

| لینک نوشتم
| محبت های شما (3)
ببخشید این چند روز خیلی سرم شلوغ بود نتونستم براتون بنویسم، کلی مهمون جور واجور داشتم و عمه ها و خاله ها و مامان بزرگ های بابا رو دیدم،
کلی هم از دوستا و همکارای بابا اومدن دیدنم و خیلی خیلی سرم شلوغ پلوغ بود؛
جاتون هم خالی کلی کادو و گل و این چیزها گرفتم که همشون رو خیلی دوست دارم، خیلی زیاد
بعدشم که بند ناف مبارک ما تصمیم به جدا شدن گرفت و از دست این درد راحت شدم، اما ...
هنوز از کیف مهمونها و کادوها بیرون نیومده بودم که این زردی اومد سراغم، از دیروز من رو بردن دکتر و اونجا این لباس سفیدها که منم ازشون خوشم نمیاد زیاد همش دور و بر من هستن و من رو هی از مامانم جدا میکنن و میزارن تو یه جای نورانی،
منم چون اعصابم خراب شده همش گریه می کنم که دست از سرم بردارند، آخه چرا من رو میزارن تو یه جای داغ همش، نمیگن پوستم می سوزه و سیاه میشم، من آخه کی گفتم میخوام پوستم رو برنزه بکنم،
البته منم راهش رو یاد گرفتم، مدام هی کار خرابی می کنم که زود زود مامانی بیاد من رو از اونجای بد بیاره بیرون و ببره پیش خودش؛
اصلا من مامانم رو میخواممممممممممم
| لینک نوشتم
| محبت های شما (6)
جونم براتون بگه فعلا از بیمارستان مرخص شدم و این هم عکس هایی پس از اولین مراسم ناخن گیری بنده که البته در خواب انجام شده

بقیه "بعد از اولین ناخن گرفتن" »
| لینک نوشتم
| محبت های شما (3)
ببخشید که کمی تنبلم و اینجا رو دیر به دیر آپتودیت می کنم، آخه مواد خام کم میرسه بهم برای نوشتن.
این روزها من هنوز در حال رونمایی هستم و نمیدونم این داستان رونمایی کی میخواد تمام بشه، بابا من خسته شدم، البته منم یک روش بسیار کاربردی برای مقابله با این مسئله از خودم ابداع کردم و اونم اینه که تا بوی مهمون میشنوم سریع میگیرم میخوابم که کسی ازم توقع هیچی نداشته باشه
البته مامان میگه من از یه نظر دیگه هم خیلی شیطون هستم، چون قبل از همه رونمایی ها همچین جیغ و داد و فریاد و سرتق بازی در میارم که نگو ولی تا مهمون میخواد بیاد خودمو میزنم به خواب، بعد همه میان میگن وای من چه بچه آروم و گوگولی ای هستم و خودم اینطوری تو دلشون جا می کنم.
در ادامه توجه شما رو چند عکس خیلی خیلی متفکرانه و غیره از خودم جلب می کنم

بقیه "روزهای من" »
| لینک نوشتم
| محبت های شما (10)

یکی دو روزه که به سلامتی میمنت و مبارکی بنده یک ماهه شدم، تجربه ای بس عجیب و غریبه؛ اگه نظر منو بخواید همون تو شیکم مامان میموندم بهتر بود و بیشتر کیف می داد، اما خب دیگه، کاریش نمیشه کرد ...
جونم براتون بگه از این روزهام که فعلا همچنان به روال گذشته سعی می کنم شب زنده دار باشم، البته سعی می کنم که شب ها بیدارم بچه خوبی باشم و همه رو بیدار نگه ندارم. کارم با بیدار بودن یک نفر حل میشه
هی بهم ایراد میگیرن که چرا وقتی دستشویی دارم اینقدر سر و صدا راه می ندازم! خصوصا مامانی که میگه رسوای عالم میشم و کلی قرمز میشم و جیغ و داد می کنم! خوب چیکار کنم آخه؟ فعلا شیرین کاری های من در همین حده !
هفته پیش مامانی من رو برد سر خاک باباش که بابابزرگ فرهنگ من میشه. عکسش این پایین هست. خیلی خوب بود ولی خوب یه کمی سرد بود .
راستی کسی بابای من رو ندیده؟ من از روزی که چشمم رو باز کردم همه رو دیدم غیر از بابام ...
بقیه "یک ماهگی" »
| لینک نوشتم
| محبت های شما (6)
آی امان از دست این اینترنت و این قرتی بازی هاش،
آخه نمیگین منه نی نی کلی مخاطب دارم که مدام میان سر میزنن اینجا که من نطق کنم براشون و وقتی میبینن من نیستم کلی افسردگی های جور وا جور میگیرن،
من از همه بابت این تعطیلی عذل میخوام.
تو این مدت که نبودم چهل روزگی و پنجاه روزگی رو با اجازه تون رد کردم، البته من تازه از چهل روز به بعد دل دردهام شروع شده و کمی تا قسمتی اذیت کردنهام و فعلا یه جورایی بی قرارم
مامان جونم هم دستش اوف شده این روزها و حتی نمی تونه من رو بغل کنه و من خیلی ناراحتم که کمتر میرم بغلش، آخه خیلی کیف میده بغل مامانی
جهت تغییر حال و هواتون هم بابت خرابی وبلاگ به عکس زیر که نحوه گفت و گوی من و بابایی هست توجه کنید که با چه دقتی به حرف هاش دارم گوش میدم، به من میگن دختر خوب!

| لینک نوشتم
| محبت های شما (13)
امروز همه اسباب بازی های خوردنی ام رو مامانی شست
برای چی خوردی؟
خوب برای این که من الان دوست دارم همه چیز رو مزه مزه کنم و ببینم زیر لثه چطوری ان
البته اینم اضافه کنم که گاهی باهاشون دعوا می کنم چون نمی تونم همش رو تو دهنم بکنم
اینم عکس یادگاری من با خوردنی هام


| لینک نوشتم
| محبت های شما (5)