<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>فرنیک</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://farnik.ir/atom.xml" />
   <id>tag:,2011:/7</id>
   <updated>2011-12-20T23:29:40Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>farnik</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/12/farnik.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1325</id>
   
   <published>2011-12-20T22:40:42Z</published>
   <updated>2011-12-20T23:29:40Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      <![CDATA[
<img alt="farnik1.jpg" src="http://farnik.ir/pic/farnik1.jpg" width="550" height="801" />

<img alt="farnik2.jpg" src="http://farnik.ir/farnik2.jpg" width="550" height="364" />

<img alt="farnik4.jpg" src="http://farnik.ir/pic/farnik4.jpg" width="550" height="830" />
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دو سال و یک ماه و نیم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/12/post_108.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1324</id>
   
   <published>2011-12-20T22:15:26Z</published>
   <updated>2011-12-20T22:40:33Z</updated>
   
   <summary>صبح ها تقریبا سخت از خواب بیدار میشه و شبها به نسبت گذشته بهتر می خوابه. ساعت نه و نیم - ده دیگه با باباش میره مسواک میزنه و بعدش میاد منو بوس می کنه و یکی دو تا بوس...</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      صبح ها تقریبا سخت از خواب بیدار میشه و شبها به نسبت گذشته بهتر می خوابه. ساعت نه و نیم - ده دیگه با باباش میره مسواک میزنه و بعدش میاد منو بوس می کنه و یکی دو تا بوس هم توی هوا قبل از اینکه برسه به من میده و بعد میره میخوابه. 
قبل از خواب روی تخت اول یکمی برای خودش زمزمه میکنه و بعد دیگه پلک هاش سنگین میشه و میخوابه. دستهاش را هم روی هم میذاره می خوابه. نمیدونم اینو از مهد کودک یاد گرفته یا نه ولی به احتمال قوی توی مهد کودک یاد گرفته.
گاهی اوقات وسط خواب هم بلند میشه  و آب میخواد و آنقدر همت داره که تا آشپزخونه هم میره. 
توی هفته پیش٬ یک بار وسط خواب بلند شد که آم آم  ( غذا) می خوام.
پیتزا و پلو خورش و کلم بروکلی و فلفل دلمه ای و قارچ و خیار و بستنی  و آش و نون  از خوردنی های مورد علاقه اش هستند.
علاقه شدید به عروسک بازی و ماشین بازی داره. وسط غذا خوردن بعضی موقع ها میره و سه تا عروسکشو میاره که بهشون غذا بدیم. یک بار هم دو تا از ماشین هاشو بغل کرده٬ خوابید.
اکثرا شلوارهاشو خودش پا می کنه.
چهار بار هم تا حالا از  توالتش یا بقول فلامانها پُتیِه  استفاده کرده و چند بار هم سرکارمون گذاشته و فقط بیب داشته و پوشکش را باز کردیم نشسته روی پتیه!
هر روز کتابهاشو از روی طاقچه میارم براش پایین ورق میزنه و می خونیم. فکر کنم یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا بازی و کتابخوندن برای بچه است.
علاقه اش به اسباب بازی های چند تیکه و کوچیک خیلی بیشتر از بقیه است.
هر از چند گاهی هم با ابزار های موسیقی که کادوی تولدشه شروع  میکنه به هنر نمایی. البته برای این کار یک سن مخصوص هم برای خودش پیدا کرده و اون جایی نیست جز میز تلویزیون. میره اون رو میشینه و بعدش همه باید توجهشون بهش باشه و شروع میکنه به ساز دهنی زدن یا ....


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شیطنت !</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/10/post_107.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1322</id>
   
   <published>2011-10-19T21:36:17Z</published>
   <updated>2011-10-19T21:42:14Z</updated>
   
   <summary> *پریروز فرنیک یک جمله ناقص گفت: مامان من اینو { میخوام} *از دیروز هم به من که مادرش باشم میگه مایا! نمی دونم مامان و مارلین - مربی مهد کودک- را با هم قاطی کرده به این نتیجه رسیده...</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
       *پریروز فرنیک یک جمله ناقص گفت: مامان من اینو { میخوام}

*از دیروز هم به من که مادرش باشم میگه مایا! نمی دونم مامان و مارلین - مربی مهد کودک- را با هم

 قاطی کرده به این نتیجه رسیده یا چی؟! 

امروز  توی راه برگشت از مهد کودک تا خونه هی فرنیک  میگفت مایا!‌ منم بهش میگفتم صغرا! می 

خندیدیم. البته یکمی هم که گذشت دیدم صغرا هم بهش میاد از بس جوجه است:)
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دردلهای مادرانه:) فقط جهت ثبت در تاریخ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/10/post_106.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1321</id>
   
   <published>2011-10-10T20:15:53Z</published>
   <updated>2011-10-10T20:34:58Z</updated>
   
   <summary>در یک عملیات دو مرحله ای استشهادی٬ موهای فرنیک کوتاه شد. بعد همه گفتند آخه چرا موهای این بچه را کوتاه کردی؟ ! راستش توی مرحله اول بعد از هزارمین باری که تنظیم کردم تا چتری های در چشم فرورفته...</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      در یک عملیات دو مرحله ای استشهادی٬ موهای فرنیک کوتاه شد.

بعد همه گفتند آخه چرا موهای این بچه را کوتاه کردی؟ !

راستش توی مرحله اول بعد از هزارمین باری که

 تنظیم کردم تا چتری های در   چشم فرورفته اش  را کوتاه کنم٬ یک دفعه آروم شد و من گول خوردم و تا 

دست به قیچی شدم با یک وووووول  ٬ همه چیز به هم ریخت. البته به نظر من که خوب پیشرفت ولی 

خب نظرات دوستان چیز دیگه ای میگفت.

در مرحله دوم٬ پشت موهای فرنیک هم کوتاه شد که همه چیز به هم بیاد. به نظرم باز خوب شد. هنوز

 ولی کسی در مورد پشت موهاش نظر نداده.

ولی در کل خیلی خوشحالم که کله فرنیک سبک شده.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بچه٬ شیرین و خوشمزه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/09/post_105.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1320</id>
   
   <published>2011-09-27T08:03:14Z</published>
   <updated>2011-09-27T08:52:17Z</updated>
   
   <summary>-مارلین - پرستار فرنیک- می گوید که فرنیک روزی یک لغت فلامان یاد میگیرد. درست یا غلطش را نمی دانم ولی سعی ام بر این است که در خانه همه حرفهایم برایش فارسی باشد. -صبح صداش میکنم که بیدار شه٬...</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      -مارلین - پرستار فرنیک- می گوید که فرنیک روزی یک لغت  فلامان یاد میگیرد. درست یا غلطش را نمی 

دانم ولی سعی ام بر این است که در خانه همه حرفهایم برایش فارسی باشد. 

-صبح صداش میکنم که بیدار شه٬ از این بغل به اون بغل میشه ولی بیدار نمیشه. بعد پتو را از روش 

میکشم٬ چشماشو باز کرده میگه: مامان نِی! نِی*!

بعد پتو را میکشه تا گردنش بالا و چشماشو می بنده .

بعد من دوست دارم بُکًشمش از بس بچه بیست و دو ماهه سرتقیه.

بعد از کلی کلنجار و غر بالاخره بلند شده و توی بغلمه که ببرم بشورمش٬ بهش میگم ببین من که مهد 

کودک نرفتم ولی عشقم این بود که صبح زود بلند بشم برم مدرسه . سرشو میذاره روی شونم.

بعد فکر میکنم گناهیه خب٬ با اون پوشکش

*نِی به فلامان میشه نَه

گاهی که کلافه است  و میبینه که به حرفش گوش نمیکنی میگه :نِی٬ no ٬ نَه 

البته با همه اینها هم کله اش را تکان میده که اون پشت موهای فرفریش می کشه آدمو

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کوچولویی با ذهنی ناشناخته</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/08/post_104.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1319</id>
   
   <published>2011-08-05T21:51:03Z</published>
   <updated>2011-08-05T21:54:45Z</updated>
   
   <summary>دیروز دست به موهایش کشید و گفت مو. بعد آمد موهای من را کشید و گفت مو. گفتم برو موهای بابا را هم نشانش بده٬ نک پنجه و شادمان رفت و دست کشید به سر حنیف. فکر می کنم آخرین...</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      دیروز دست به موهایش کشید و گفت مو. بعد آمد موهای من را کشید و گفت مو. گفتم برو موهای بابا را هم نشانش بده٬ نک پنجه و شادمان رفت و دست کشید به سر حنیف.
فکر می کنم آخرین باری که موهایش را به او شناساندم تقریبا یک سال پیش بود. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/07/post_103.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1318</id>
   
   <published>2011-07-28T19:17:17Z</published>
   <updated>2011-07-28T19:35:19Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      <![CDATA[<img alt="IMG_1534.jpg" src="http://farnik.ir/IMG_1534.jpg" width="600" height="800" />
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/07/post_102.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1317</id>
   
   <published>2011-07-28T19:13:01Z</published>
   <updated>2011-07-28T19:15:59Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      <![CDATA[
<img alt="IMG_1470.jpg" src="http://farnik.ir/IMG_1470.jpg" width="600" height="800" />


]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title> جهت ثبت در تاریخ!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/07/post_101.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1316</id>
   
   <published>2011-07-27T19:18:54Z</published>
   <updated>2011-07-27T19:22:27Z</updated>
   
   <summary>پنج دقیقه پیش فرنیک شروع کرد به کله معلق زدن! به احتمال خیلی زیاد در مهد کودک این کار را یادگرفته است....</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      پنج دقیقه پیش فرنیک شروع کرد به کله معلق زدن!

به احتمال خیلی زیاد در مهد کودک این کار را یادگرفته است.


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دختر جان در نوزده ماهگی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/06/post_100.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1315</id>
   
   <published>2011-06-22T00:02:47Z</published>
   <updated>2011-06-22T00:27:16Z</updated>
   
   <summary>خوابهای شبانه اش بهتر شده است. اینها را میگوید: اُمی= مامان اَبی = بابا اَبَل = بغل بده چی شد؟ اُف ما ( با تاکید روی میم و کشین آ) = به من توجه کنید ! کارتون دارم! اینکارو بکنید!...</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      خوابهای شبانه اش بهتر شده است.

اینها را میگوید:

اُمی= مامان

اَبی = بابا

اَبَل = بغل

بده 

چی شد؟

اُف 

ما ( با تاکید روی میم و کشین آ) = به من توجه کنید ! کارتون دارم! اینکارو بکنید! اینو بدید!

تُب تُب = بفرمایید

حائِز = خداحافظ

بای 

جیز

های = سلام

این
 
اوه  نُ!

در درآوردن ظروف از ماشین ظرفشویی نهایت همکاری را انجام میدهد. اول ظروف طبقه پایین را دانه دانه در میاورد و  وقتی تمام شد٬ سبد پایین را هل میدهد سر جایش و سپس روی در ماشین ظرفشویی می ایستد و لیوانها را از قفسه بالا میدهد. برای هر دانه هم میگوید تُب تُب! در نهایت هم در ماشین را می بندد!
گاهی اوقات هم سبد قاشق چنگال را به جای زنبیل با خود به اتاق می برد و بعد از مدتی بر می گرداند.

بعد از خرید هم می رود کنار در صندوق ماشین می ایستد تا در جابه جایی خریدها کمک کند. اگر چیزی که بدستش می دهیم سنگین باشد هی میگوید اوه اوه!


 


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کابوسی به نام مریضی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/06/post_99.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1314</id>
   
   <published>2011-06-09T23:30:07Z</published>
   <updated>2011-06-09T23:40:27Z</updated>
   
   <summary>دیروز و پریروز٬ بی رمق بود و لاک پشتی حرکت میکرد. مریضی توان و امانش را گرفته بود. امروز بهتر شد. شروع کرد به جابجایی لوازم و بازیگوشی. یکمی سماق خورد و قیافه اش جمع شد بعد چشمش برق زد...</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      دیروز و پریروز٬ بی رمق بود و لاک پشتی حرکت میکرد. مریضی توان و امانش را گرفته بود. امروز بهتر شد. شروع کرد به جابجایی لوازم و بازیگوشی. 
یکمی سماق خورد و قیافه اش جمع شد بعد چشمش برق زد و دوباره خورد. لیمو عمانی ها و رشته های کشک  هم از دست او در امان نیستند.
یکمی بی ربط و یکمی با ربط نوشتم ولی اصل ماجرا این است که بدنم از مریضی و بی حالی اش دردناک شده بود و سرم سنگین. دو روز سخت که آه از نهاد من برآورد. واقعا کم آورده بودم.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اردیبهشت نود</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/04/post_98.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1313</id>
   
   <published>2011-04-25T23:15:37Z</published>
   <updated>2011-04-25T23:47:41Z</updated>
   
   <summary> از دیروز ماچ صدا دار می کند. رفته بود به اتاق خواب و پدرش را که خوابیده بود٬ تند تند بوس می کرد. مثل جوجه ای که دانه می چیند٬ دولا میشد و می بوسیدش. بعد که بیدارش کرد...</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
       از دیروز ماچ صدا دار می کند.
رفته بود به اتاق خواب و پدرش را  که خوابیده بود٬ تند تند بوس  می کرد. مثل جوجه ای که دانه می چیند٬ دولا میشد و می بوسیدش. بعد که بیدارش کرد دوید و فرار کرد. بعد آمد دستهای مامانی را بوس باران کرد. بعد از آن هم لب تاب را. شاید که در ذهنش   لب تاب هم  بخاطر فیلم ها و کارتونها و عکس هایی که برایش به تصویر کشیده ٬ دوست داشتنی هست و لایق ماچ کردن.
 امروز برای اولین بار  گفت : بُرِس  بِدِه!
شب بخاطر گرمی خانه٬ در را باز کرده بودیم که هوا بیاید. بدو بدو آمد و ذوق زده و پشت سر هم با فریاد میگفت : وی ! وی! 
خلاصه که نصفی فارسی و نصفی فرانسه حرف میزند!

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>یازده دندان دارد!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/04/post_97.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1312</id>
   
   <published>2011-04-15T19:03:55Z</published>
   <updated>2011-04-15T19:04:15Z</updated>
   
   <summary>در این سال شش دندانش نیش زدند و پریدند بیرون. دو شبی است که تب دارد و هیچ نمیخورد بغیر از شیر و آب. پوست و استخوان شده. طفلک بی خواب و تب دار و شدیدا مامانی!...</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      در این سال شش دندانش نیش زدند و پریدند بیرون.
دو شبی است که تب دارد و هیچ نمیخورد بغیر از شیر و آب.
  پوست و استخوان شده.
طفلک بی خواب و تب دار و شدیدا مامانی!
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>هجوم دندانها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/04/post_96.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1310</id>
   
   <published>2011-04-08T08:33:21Z</published>
   <updated>2011-04-08T08:39:07Z</updated>
   
   <summary>در این سال جدید٬ دانه دانه دندانهایش نیش زدند و به آن پنج دندان قبلی اضافه شدند. وقت نشد که بنویسم چند تایشان نیش زدند تا اینکه چهار تا دندان شدند و نوشتم در وبلاگ . الان هم میخواهم بنویسم...</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      در این سال جدید٬ دانه دانه  دندانهایش نیش زدند  و به آن پنج دندان قبلی اضافه شدند. وقت نشد که بنویسم  چند تایشان نیش زدند تا  اینکه چهار تا دندان شدند و نوشتم در وبلاگ . الان هم میخواهم بنویسم که در کل ده دندان دارد و آن دهن خلوتش تبدیل شده به دندانهای عجولی که همه تصمیم دارند امسال در فروردین دهانش را پر کنند!
عاشق طبیعت و شن بازی و ددر است.
کلی حرف های نامفهوم میزند
کلی هم شیرینی اش بیشتر از پیش شده
ولی همچنان بد خواب و بی خواب است.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سه نسل</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://farnik.ir/2011/04/post_95.shtml" />
   <id>tag:farnik.ir,2011://7.1309</id>
   
   <published>2011-04-04T19:39:13Z</published>
   <updated>2011-04-04T19:52:27Z</updated>
   
   <summary>در سال جدید چهارتا از دندانها تصمیم گرفتند با هم نیش بزنند. دو تا در لثه پایین و دوتا هم در لثه بالا . همان یک ذره گوشت تنش هم ریخت. حالا شده است یک دختر هشت دندانه با یک...</summary>
   <author>
      <name></name>
      <uri>http://hanif.ir</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://farnik.ir/">
      در سال جدید چهارتا از دندانها تصمیم گرفتند با هم نیش بزنند. دو تا در لثه پایین و دوتا هم در لثه بالا . همان یک ذره گوشت تنش هم ریخت. حالا شده است یک دختر هشت دندانه با یک لایه پوست که قدش به قول خانم دکتر٬ در نمودار نشان از قد بلندی او دارد و وزنش ۱۰ کیلو و سیصد گرم است که فکر کنم یک کیلویش موهای پریشانش  که مادرش- که بنده باشم- می خواهد همین طور پریشان و در هوا باشد٬ است.
هنوز هم بد خواب و بی خواب است .
این روزها با مام( نقل از زبان فرنیک) که عشق من است کلی خوشحالی میکند و دو تایی با هم جیجی باجی شده اند.خوشحالم که بچه ای است که غریبی نمی کند و یک وقتهایی هم خودش را پرت میکند بغلش. 
      
   </content>
</entry>

</feed>

