Farnik Logo
 

« شیرین بی خواب | اول اول بلاگم | سه نسل »

22 اسفند 89

شانزده ماهگی!

صبح بعد از اینکه صبحانه اش را خورد٬ رفت دم پنجره های قدی خانه. پنجره را از بالا بصورت اریب باز بود. دستش را می انداخت در فاصله باز پنجره که برود بیرون. کفش پایش کردیم و رفت توی حیاط . خوش حال بود. یکمی رفت سمت خانه همسایه و بعد هم دست پدرش را گرفت و رفت دم در پارکینگ و چفت درش را چک میکرد و باز هم خوشحال بود.
بر خلاف خیلی ها که میگفتند بچه هر چه بزرگتر میشود دعا میکنی که در موقعیت قبلی قرار داشت تا درد سرش کمتر باشد٬‌ همچین حسی ندارم. هر چند که راه میرود و کابینت ها را بهم می ریزد و کفش هایش در جاکفشی را هر روز جابجا میکند و از همه جا و حتی دیوار راست بالا میرود ولی نمی خواهم آن بچه نیازمند به من باشد که یک گوشه ای نشسته بود و منتظر من بود که کاری کنم برایش. هر چند آن ته ته دلم نمی خواهم از من دور شود.
کارهای جدیدش را دوست دارم.
چند روز پیش رفته بودیم به یک مرکز خرید٬ در قسمت کودکان نشسته بود روی یک صندلی و مشغول بازی بود. یک خانم از پشت سرش رد شد و کیفش خورد به سرش. برگشت رو به آن خانم و همانطور که دستش را می کشید به موها وکله اش ٬ هی جیغ جیغ می کرد و به زبان خودش حرف میزد. آنقدر ادامه داد تا خانم ضارب نگاهش کرد.
اعتراض هایش را دوست دارم.
شماره ها را به فرانسوی میگوید البته بیشتر ان و دو و کتخ را که کت میگوید.بعضی وقتها هم به فارسی میگوید یک دو!
هنوز هم شیرین است با آن راه رفتنش که باسنش به چپ و راست میرود و پاهایش بالا و پایین میشود.

نظرات

محسن مهیمنی :

قشنگ بود

 

ارسال نظرات

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)