شرح وقایع ... |
ببخشید این چند روز خیلی سرم شلوغ بود نتونستم براتون بنویسم، کلی مهمون جور واجور داشتم و عمه ها و خاله ها و مامان بزرگ های بابا رو دیدم،
کلی هم از دوستا و همکارای بابا اومدن دیدنم و خیلی خیلی سرم شلوغ پلوغ بود؛
جاتون هم خالی کلی کادو و گل و این چیزها گرفتم که همشون رو خیلی دوست دارم، خیلی زیاد
بعدشم که بند ناف مبارک ما تصمیم به جدا شدن گرفت و از دست این درد راحت شدم، اما ...
هنوز از کیف مهمونها و کادوها بیرون نیومده بودم که این زردی اومد سراغم، از دیروز من رو بردن دکتر و اونجا این لباس سفیدها که منم ازشون خوشم نمیاد زیاد همش دور و بر من هستن و من رو هی از مامانم جدا میکنن و میزارن تو یه جای نورانی،
منم چون اعصابم خراب شده همش گریه می کنم که دست از سرم بردارند، آخه چرا من رو میزارن تو یه جای داغ همش، نمیگن پوستم می سوزه و سیاه میشم، من آخه کی گفتم میخوام پوستم رو برنزه بکنم،
البته منم راهش رو یاد گرفتم، مدام هی کار خرابی می کنم که زود زود مامانی بیاد من رو از اونجای بد بیاره بیرون و ببره پیش خودش؛
اصلا من مامانم رو میخواممممممممممم
.jpg)


نظرات
ضحی :
قربونت برم من خانوم خوشگله زودی خوب بشی بیای خونه که ما هم بتونیم دوباره ببینیمت و بچلونیمت
ضحی - November 14, 2009 6:04 PM
عاطفه امام :
واقعا دوست داشتنيه ...
عاطفه امام - November 15, 2009 11:21 AM
مريم :
ني ني جونم لطفا زود خوب بشو تا بيايم به ديدنتون
مريم - November 15, 2009 12:57 PM
فريماه :
قربونش برم!
بردنش بيمارستان من نميتونم بادكشي بوسش كنم!):
فريماه - November 15, 2009 3:35 PM
ه :
ای شیطون هنوز یه ماهت نشده رفتی سولاریوم
boooooooooooos
ه - November 16, 2009 6:04 PM
کیمیا :
فرنیک خانوم !
عزیز خاله چرا آپ نمی کنی؟!
خاله کیمیاو خاله آریانا برات یه مطلب نوشتند، خیلی دوست دارند، تو هم سر بزنی و بخونی!!!
کیمیا - November 16, 2009 11:47 PM