Farnik Logo
 

« شش روزگی | اول اول بلاگم | بیمارستان »

23 آبان 88

شرح وقایع ...

ببخشید این چند روز خیلی سرم شلوغ بود نتونستم براتون بنویسم، کلی مهمون جور واجور داشتم و عمه ها و خاله ها و مامان بزرگ های بابا رو دیدم،

کلی هم از دوستا و همکارای بابا اومدن دیدنم و خیلی خیلی سرم شلوغ پلوغ بود؛

جاتون هم خالی کلی کادو و گل و این چیزها گرفتم که همشون رو خیلی دوست دارم، خیلی زیاد

بعدشم که بند ناف مبارک ما تصمیم به جدا شدن گرفت و از دست این درد راحت شدم، اما ...

هنوز از کیف مهمونها و کادوها بیرون نیومده بودم که این زردی اومد سراغم، از دیروز من رو بردن دکتر و اونجا این لباس سفیدها که منم ازشون خوشم نمیاد زیاد همش دور و بر من هستن و من رو هی از مامانم جدا میکنن و میزارن تو یه جای نورانی،

منم چون اعصابم خراب شده همش گریه می کنم که دست از سرم بردارند، آخه چرا من رو میزارن تو یه جای داغ همش، نمیگن پوستم می سوزه و سیاه میشم، من آخه کی گفتم میخوام پوستم رو برنزه بکنم،

البته منم راهش رو یاد گرفتم، مدام هی کار خرابی می کنم که زود زود مامانی بیاد من رو از اونجای بد بیاره بیرون و ببره پیش خودش؛

اصلا من مامانم رو میخواممممممممممم

نظرات

ضحی :

قربونت برم من خانوم خوشگله زودی خوب بشی بیای خونه که ما هم بتونیم دوباره ببینیمت و بچلونیمت

 

عاطفه امام :

واقعا دوست داشتنيه ...

 

مريم :

ني ني جونم لطفا زود خوب بشو تا بيايم به ديدنتون

 

فريماه :

قربونش برم!
بردنش بيمارستان من نميتونم بادكشي بوسش كنم!):

 

ه :

ای شیطون هنوز یه ماهت نشده رفتی سولاریوم
boooooooooooos

 

کیمیا :

فرنیک خانوم !
عزیز خاله چرا آپ نمی کنی؟!
خاله کیمیاو خاله آریانا برات یه مطلب نوشتند، خیلی دوست دارند، تو هم سر بزنی و بخونی!!!

 

ارسال نظرات

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)