Farnik Logo
 

« غربالگری | اول اول بلاگم | پنج روزگی »

18 آبان 88

شرح وقایع ...

امروز میخوام در مورد چگونگی گذران روزها و شب ها یه کم براتون بگم!

جونم براتون بگه که این روزا مامان مامان و خاله شیطون که خیلی هم دوستش دارم پیش من و مامان هستن، مامان بزرگ خیلی خیلی مهربونه مثل عکس هاش و همش مواظب منه

البته منم بچه آرومی هستم، منتهی شب ها نمیدونم چرا شیطون میشم و مدام دوست دارم گریه کنم! مدل گریه کردنم هم اینطوریه که موتورم کم کم گرم میشه و اوج ميگيره وقتی هم که به اوج ميرسه همه تنم به لرزه ميوفته و این کار رو سه چهار بار انجام میدم!!! تا آخرش مامانی میاد و کلی نازم رو میکشه و بهم غذا میده، بعدش میخوابم تا دفعه بعد.

دیروز دایی فریور اومده بود، بغلم کرد و گفت که حس ميكنه من استخون ندارم و گوشت لخم هستم! فعلا بغل هر كي ميرم دوست دارم بهم غذا بده! حتی دایی فریور

برای دونستن ساعت خواب و بیدارم هم جونم براتون بگه که معمولا از 5 عصر تا 11 شب كامل ميخوابم، صبح ها هم زود بیدار میشم آخه خیلی سحر خیزم و تا 10 – 11 صبح یه سره بیدار میمونم

درحال حاضر روزي 4 بار دستشويي ميكنم که شاهدان میگن قبل از انجام عملیات یه صدایی هم در میکنم، من که چیزی نشنیدم تا حالا.فکر کنم میخوان منو بدنام کنن!

یه زمان هایی هم که کیفم خیلی کوکه و قشنگ سیر شدم چشامو باز ميكنم و زل ميزنم به مامان. وقتی اینجوری مامانم رو نگاه می کنم، احساس می کنم قند توی دلش آب میشه.

یه وقتایي که خوابم، تو خواب شروع میکنم به خندیدن يا اخم کردن، خلاصه این روزها خواب های جور واجور میبینم که اثرات بیرونیش رو مامان و مامان بزرگ میبنن و تعجب میکنن

و...امان از این بند ناف که هنوز ول کنم نیست. دردش بعضی موقع ها امانم رو میبره، نمی دونم هم کی می خواد دست از سر فعلا کچلم بر داره

نظرات

ماه لی لی :

عزیز دلکم...گریه های تو نوید شادی وقهقههای آینده است..من و ما همه به آن دلخوشیم.بزرگی همیشه از کودکی گذشته است..تو هم چون بزرگان به آزادگی سر بر خواهی آورد..
میدانم ملالی نیست جز غم دوری..

 

ماه مون :

فرنوش دخترت شبیه خودت هست :)

 

مجيد :

سلام فرنيك كوچولو

اين ايامي كه بابا نيست مامان را اذيت نكنيا

بدون كه مامانت خيلي دوستت داره و خيلي هم مهربونه

 

اسما :

ای جانم!

 

ستاره :

سلام عزیزم. خوشحالم که سلامت و شادی. قدمت سبز کوچولوی مامانی !از دیروز از بس خوشحال شدم توی وبلاگم هم تولدت رو تبریک گفتم:)

 

رها :

فرنيک جان شمامجازي هرصدايي دلت خواست،مامانت خواست ...بابات خواست دربياري عزيزم

 

خاله دالی :

دختر خوبه یکم شرم و حیا داشته باشه با صدای بلند نخنده گریه نکنه و از همه موهوم تر ن....

 

یاسر :

سلام فرنیک جان
تا فعلا بابایی نیست مجاز هستی هر کاری دلت خواست انجام بدی، تمام اختیارات دست خودته ولی موقعی که بابایی اومد دیگه باید بچه خوبی بشی.

 

:

فرنیک نازم با این تعریف کردن قشنگت منو یاد خاطرات نوزادی کارنم انداختی اونم عین خودت بود امیدوارم زودتر بابایی مهربونتم بیاد کنارتون می دونم که این وضعیت مخصوصا برای فرنوش عزیز خیلی سخته براتون از ته دل آرزوهای خوب خوب دارم مواظب مامانتم باش دختر کوچولو

 

آذین :

فرنیک جان خیلی ماشالله خوشگلی هر روز هم خوشگل تر از روز قبل می شی. مامانی نازنینت باید هر وقت تو می خوابی زودی بخوابه که شبا که تو بیدارش می کنی خسته نشه... بند نافت هم زود میافته تازه پس فردا ناخن هات بلند می شن کوتاه کردنشون خودش یه پروزه ی کامل هست که باید واسمون تعریفش کنی. امشب ان شالله که خوب خوب بخوابی. لالا لالایی خورشید خوابید مثل همیشه... شعر رادیو که دم غروب می ذاشتن اون روزا نی نی من رو زود می خوابوند تو هم باید لالایی تو پیدا کنی شب به خیر

 

ارسال نظرات

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)