Farnik Logo
 

« October 2009 | اول اول بلاگم | December 2009 »

همه ی November 2009

13 آبان 88

آمد ...

ساعت 2 و 25 دقیقه خاله فریماه زنگ زد و گفت که نی نی قدم رنجه کرده و با صدای گریه فراوان اومده ...

به محض اینکه عکسهاش به دستم رسید منتشر میکنم همینجا

تکمیلی:

دایی فریور زنگ زد و خبر داد که نی نی وزنش 3 کیلو و 350 گرم و قدش هم 51 سانت هست.

در انتظار رسیدن عکس هاش هستم ....

| | محبت های شما (6)

اولین عکس ها - 1

این عکس ها رو عمو مجید زحمت کشیده و فرستاده، عکس های دایی فریور هم داره میرسه









بقیه "اولین عکس ها - 1" »

| | محبت های شما (9)

فیلم یک روزگی - 1

اولین فیلم نی نی به همت عمو مجید 1 ساعت و نیم بعد از تولد

برای دیدن فیلم روی لینک بقیه کلیک کنید.

بقیه "فیلم یک روزگی - 1" »

| | محبت های شما (2)

14 آبان 88

اولین عکس ها - 2

این عکس ها هم توسط عمو احسان گرفته شده، دستش درد نکنه:









بقیه "اولین عکس ها - 2" »

| | محبت های شما (1)

فیلم یک روزگی - 2

دومین فیلم نی نی به همت عمو مجید 1 ساعت و نیم بعد از تولد

برای دیدن فیلم روی لینک بقیه کلیک کنید.

بقیه "فیلم یک روزگی - 2" »

| | محبت های شما (3)

اولین عکس ها - 3

این عکس ها هم توسط دایی فریور گرفته شده، دستش درد نکنه:









بقیه "اولین عکس ها - 3" »

| | محبت های شما (25)

معنی اسمم

از اونجایی که خیلی از علاقه مندان از مامانی و بابایی سئوال کردن که معنی اسم نی نی که ما باشیم چیه، جهت اطلاع تون جونم براتون بگه که یه خلاصه ای از معنی اش رو زیر اسمم زیر لوگو همین وبلاگ، بابایی نوشته اما اگر معنی کاملش رو می خواین به نقل از سازمان ثبت احوال این میشه:

[فر = شکوه و جلال که در بیننده شگفتی و تحسین پدید آورَد؛ (به مجاز) مایه‌ي جلال و شکوه؛ زیبایی و برازندگی + نیک = خوب، نیکو، آدم خوب، شخص صالح]

1- زیبایی و برازندگی نیک و خوب

2- شخص خوب و صالح که شکوه و جلال آن موجب شگفتی و تحسین است.

| | محبت های شما (5)

15 آبان 88

شب از اسم تو گلبارون

این هم هنرنمایی عمو مجید از عکس های روز اول همراه با آهنگی قشنگ.

برای دیدن کلیپ روی بقیه کلیک کنید.

بقیه "شب از اسم تو گلبارون" »

| | محبت های شما (0)

رفتم خونه

امروز بعد از ظهر بعد از انجام یه سری آزمایش که نفهمیدم چی چیه مرخصم کردن که با مامانی برم خونه.

سعی می کنم دختر خوبی باشم و زیاد گریه نکنم، اما خب نمیشه که ....

به علاقمندان - به من میگن دختر پررو - قول می دم باز هم عکسای جدید اینجا بذارم، البته به همت اقوام و دوستان

| | محبت های شما (9)

حرفهای در گوشی بابابزرگ ...


امروز بابا بزرگ و مامان بزرگ و عمه شیطونه اومدن، بابا بزرگ طبق تصویری که ملاحظه می کنید یه چیزهایی رو توی گوشم خوند و آخرش هم اسمم رو گفت.

البته بابابزرگ یه کمی هم من رو چلوند چون نمی دونست چطوری باید یه نی نی ناز مثل من رو بغل کنه،

من که درست متوجه نشدم چون خواب بودم، اما شاهدان میگن اذان و اسم مبارک ما رو ادا فرمودند.

| | محبت های شما (4)

16 آبان 88

عکس های دو روزگی

عکس ها از دایی فریور









بقیه "عکس های دو روزگی" »

| | محبت های شما (17)

17 آبان 88

غربالگری

امروز مامان بابای، بابایی که میشن مامان بزرگ بابابزرگم، اومدن دنبالم. این عمه شیطونه هم باز بودش و کلی طبق معمول سر و صدا میکرد.

خلاصه مامان بزرگ و بابابزرگ و مامان مامان من رو برداشتن و بردن بیرون و مامان و عمه موندن تو خونه

نمی دونم من رو بردن یه جایی که یه آقاهه که لباس سفید داشت با یه چیز تیز زد به کف پام، منم نامردی نکردم و تا اونجا که نفس داشتم جیغ و ویغ کردم،

جونم براتون بگه که ازم دو قطره خون گرفتن، ولی نمی دونم واسه چی، آخه واسه چی منی که بچه آروم و مودبی هستم و گریه نمی کنم رو اذیت می کنید که مجبور بشم با تمام وجودم جیغ بکشم، هان؟

بعدش هم بردنم یه جای دیگه اما این دفعه دیگه حواسم جمع جمع بود، همش مواظب آقا سفیده بودم که دیگه چیز تیز نکنه تو بدنم،

آقاهه مدام به من می گفت بخواب کوچولو منم نمی خوابیدم، چون فهمیده بودم این آقا سفیدها می خوان یه کاری بکنن که من دردم میاد.

خلاصه جونم براتون بگه که من رو با یه ترفند سرم کلاه گذاشتن و خوابوندن تا آقا سفیده تست شنوایی بگیره از من، منم که مست خواب بودم نفهمیدم چی شد، چی نشد.

| | محبت های شما (3)

18 آبان 88

شرح وقایع ...

امروز میخوام در مورد چگونگی گذران روزها و شب ها یه کم براتون بگم!

جونم براتون بگه که این روزا مامان مامان و خاله شیطون که خیلی هم دوستش دارم پیش من و مامان هستن، مامان بزرگ خیلی خیلی مهربونه مثل عکس هاش و همش مواظب منه

البته منم بچه آرومی هستم، منتهی شب ها نمیدونم چرا شیطون میشم و مدام دوست دارم گریه کنم! مدل گریه کردنم هم اینطوریه که موتورم کم کم گرم میشه و اوج ميگيره وقتی هم که به اوج ميرسه همه تنم به لرزه ميوفته و این کار رو سه چهار بار انجام میدم!!! تا آخرش مامانی میاد و کلی نازم رو میکشه و بهم غذا میده، بعدش میخوابم تا دفعه بعد.

دیروز دایی فریور اومده بود، بغلم کرد و گفت که حس ميكنه من استخون ندارم و گوشت لخم هستم! فعلا بغل هر كي ميرم دوست دارم بهم غذا بده! حتی دایی فریور

برای دونستن ساعت خواب و بیدارم هم جونم براتون بگه که معمولا از 5 عصر تا 11 شب كامل ميخوابم، صبح ها هم زود بیدار میشم آخه خیلی سحر خیزم و تا 10 – 11 صبح یه سره بیدار میمونم

درحال حاضر روزي 4 بار دستشويي ميكنم که شاهدان میگن قبل از انجام عملیات یه صدایی هم در میکنم، من که چیزی نشنیدم تا حالا.فکر کنم میخوان منو بدنام کنن!

یه زمان هایی هم که کیفم خیلی کوکه و قشنگ سیر شدم چشامو باز ميكنم و زل ميزنم به مامان. وقتی اینجوری مامانم رو نگاه می کنم، احساس می کنم قند توی دلش آب میشه.

یه وقتایي که خوابم، تو خواب شروع میکنم به خندیدن يا اخم کردن، خلاصه این روزها خواب های جور واجور میبینم که اثرات بیرونیش رو مامان و مامان بزرگ میبنن و تعجب میکنن

و...امان از این بند ناف که هنوز ول کنم نیست. دردش بعضی موقع ها امانم رو میبره، نمی دونم هم کی می خواد دست از سر فعلا کچلم بر داره

| | محبت های شما (10)

19 آبان 88

پنج روزگی




بقیه "پنج روزگی" »

| | محبت های شما (8)

20 آبان 88

بعد از حمام اول




بقیه "بعد از حمام اول" »

| | محبت های شما (3)

21 آبان 88

شناسنامه

امروز بالاخره من هم قاطی آدم ها شدم. نه اینکه فکر کنین تاحالا نبودم! اما دیگه واسه خودم شناسنامه دار شدم و کد ملی دارم،

فکر کردید فقط خودتون دارید، خوب منم دارم دیگه!




| | محبت های شما (3)

22 آبان 88

شش روزگی




بقیه "شش روزگی" »

| | محبت های شما (14)

23 آبان 88

شرح وقایع ...

ببخشید این چند روز خیلی سرم شلوغ بود نتونستم براتون بنویسم، کلی مهمون جور واجور داشتم و عمه ها و خاله ها و مامان بزرگ های بابا رو دیدم،

کلی هم از دوستا و همکارای بابا اومدن دیدنم و خیلی خیلی سرم شلوغ پلوغ بود؛

جاتون هم خالی کلی کادو و گل و این چیزها گرفتم که همشون رو خیلی دوست دارم، خیلی زیاد

بعدشم که بند ناف مبارک ما تصمیم به جدا شدن گرفت و از دست این درد راحت شدم، اما ...

هنوز از کیف مهمونها و کادوها بیرون نیومده بودم که این زردی اومد سراغم، از دیروز من رو بردن دکتر و اونجا این لباس سفیدها که منم ازشون خوشم نمیاد زیاد همش دور و بر من هستن و من رو هی از مامانم جدا میکنن و میزارن تو یه جای نورانی،

منم چون اعصابم خراب شده همش گریه می کنم که دست از سرم بردارند، آخه چرا من رو میزارن تو یه جای داغ همش، نمیگن پوستم می سوزه و سیاه میشم، من آخه کی گفتم میخوام پوستم رو برنزه بکنم،

البته منم راهش رو یاد گرفتم، مدام هی کار خرابی می کنم که زود زود مامانی بیاد من رو از اونجای بد بیاره بیرون و ببره پیش خودش؛

اصلا من مامانم رو میخواممممممممممم

| | محبت های شما (6)

25 آبان 88

بیمارستان

عکس های ناراضی بنده از بیمارستان






| | محبت های شما (10)

28 آبان 88

بعد از اولین ناخن گرفتن

جونم براتون بگه فعلا از بیمارستان مرخص شدم و این هم عکس هایی پس از اولین مراسم ناخن گیری بنده که البته در خواب انجام شده




بقیه "بعد از اولین ناخن گرفتن" »

| | محبت های شما (3)

30 آبان 88

روزهای من

ببخشید که کمی تنبلم و اینجا رو دیر به دیر آپتودیت می کنم، آخه مواد خام کم میرسه بهم برای نوشتن.

این روزها من هنوز در حال رونمایی هستم و نمیدونم این داستان رونمایی کی میخواد تمام بشه، بابا من خسته شدم، البته منم یک روش بسیار کاربردی برای مقابله با این مسئله از خودم ابداع کردم و اونم اینه که تا بوی مهمون میشنوم سریع میگیرم میخوابم که کسی ازم توقع هیچی نداشته باشه

البته مامان میگه من از یه نظر دیگه هم خیلی شیطون هستم، چون قبل از همه رونمایی ها همچین جیغ و داد و فریاد و سرتق بازی در میارم که نگو ولی تا مهمون میخواد بیاد خودمو میزنم به خواب، بعد همه میان میگن وای من چه بچه آروم و گوگولی ای هستم و خودم اینطوری تو دلشون جا می کنم.

در ادامه توجه شما رو چند عکس خیلی خیلی متفکرانه و غیره از خودم جلب می کنم






بقیه "روزهای من" »

| | محبت های شما (10)

4 آذر 88

حاج خانوم فرنیک!






بقیه "حاج خانوم فرنیک!" »

| | محبت های شما (8)

6 آذر 88

سه آذر




بقیه "سه آذر" »

| | محبت های شما (9)